حالم بده
خیلی
یه سگی شدم
هاااااااار
دیگه اصلا برام مهم نیست که چراااا گوشیتو
خاموش
کردی
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 23:37  توسط توهم
|
۹ عدد قشنگی نیست
تو هم ادم خوبی نیستی
وگرنه نمی ذاشتی ۹ زشت بشه
می خوای بیای که نشه ۱۰؟
اوووق
متاسفم واسه دوتا خاکی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 17:36  توسط توهم
|
داره کم کم بارون میاد
کم کم...
خیلی وقته دیگه بغضم ..چی نمی شه..
همون دیکه
نمی ترکه
یه اعتراف خیلی ساده
شیش ماهه ندیدمت...
..
.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:27  توسط توهم
|
لعنت به اون
به اووووووون..
به تو ربطی نداره که به کی
خیلی چیزا ربطی به تو نداره
حتی این که چرا تو صدام غمه..
فهمیدی؟
لعنت به
من
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:52  توسط توهم
|
می دانم
چه خوب که هیچ کس نیست سرزنشم کند
کاش بودی...
....تن داغتوو..
بی خیال
دارم باز چرت می گوییم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:11  توسط توهم
|
آخر این روزها دلم زیاد می گیرد...یا مثلا شاید زیادی
آخر این روزها از بس دلم می گرد ..که کنکور سرش نمی شود
آخر این روزها...از بس گریه نکردمو زل زدم به آسمان...
آخر این روزها از بس حرفهای مزخرف نوشتم ....
آخر این روزها... یک روز آخرمی شود
آخر این روزها...
.....
این نوشته ها هیچ مخاطب خاصِ چشم سبزی ندارد
آخر خاک بر سرت کنن توهمی..
کی رود رخ ماهت از نظرم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 22:18  توسط توهم
|
می دانی اصلا چیست؟
خسته ام..از بس نشناختیم..از بس حرفهایم را باور نکردی
یک آدمِ گم شده توی خاطراتت به چه دردت می خورد؟ هان؟
اصلا انگار نه انگار که خاک برسم که دلم گرفته است...
گاهی وقت ها همین صندلیِ کج و کولهء پایِ میزم برایم می شود
آخر دنیا...آخر دنیا که می گویم یعنی بی خیال همه چیز..
بی خیالِ سبز چشمانت..بی خیال نفس های داغت..تنِ سنگینت..
اصلا می فهمی این ها را مخاطبِ خاصِ من؟!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 16:58  توسط توهم
|
خاک برسرت کنن ...اصلا می دانی..بهتر نیست که بنشینم اینجا
و یک عالمه فحشت دهم..آخر به تو هم می گویند ....؟!هااااااااااه؟
چرا نمی گذاری بروم پِی زندگیم؟
هر وقت که این اس ام اسهای مزخرفِ بی سرو تهَت را می خوانم
دلم می خواهد همه زندگی را بالا بیاورم...اصلا تو که می دانی
یک دقیقهء بعدش به غلط کردن و گُه خوردن می اُفتی..چرا می نویسی؟
خلاصه که شاعر می گوید..می گوید..
به هر حال خیلی چیزها گفته است..که من یادم نیست
خودت دَندَت نرم می روی می خوانی..ممم
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 16:40  توسط توهم
|
صبح از خواب بیدار شوی
با همان چشمان سبز قشنگت به من زل بزنی
به منی که هنوز از عشق بازی دیشبمان مَنگم
ارام سنگینیه بدنت را حس می کنم
عکس چشمان خمارو وحشی من می افتد
توی سبزِ چشمانت..
راستی
به کسی نگو که من
هنوز هم
با این همه فاصله
چقدر خیال بافم
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:25  توسط توهم
|
پنجره تاب نمی اورد نگاهت را
پرده می کشد توی صورتش
من را ببین
شده ام یک پنجره بارانی
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط توهم
|